مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ هوای رم گرفته است. پیرمرد هفتادساله، با ریش سفید و نگاه خسته، در برابر میز بلند کاردینالها میایستد. نامش گالیله است. باور دارد «خورشید در مرکز عالم است و زمین میگردد» و همین باور راه او را به اتاق سرد و ساکت تفتیش عقاید کشانده است. بازپرس، متنی را میخواند که به سال ۱۶۱۶ برمی گردد. همان وقتی که دستگاه کلیسا، نظریه کوپرنیک را «مغایر کتاب مقدس» اعلام کرده بود و به گالیله هشدار داده بود که حق ندارد از این دیدگاه دفاع کند. حالا، هفده سال بعد، این هشدار مثل سند جرم روی کاغذ آمده است.
گالیله میکوشد مرز باریکی بین «بحث علمی» و «ایمان دینی» حفظ کند و آن را فقط فرضیه میخواند. بازجویی روزها ادامه دارد. او میداند اگر بدعتش اثبات شود، میتواند به قیمت زندان، شکنجه و حتی مرگ تمام شود. در یکی از جلسات، از او میخواهند روی زانو بیفتد و سوگندنامه را بخواند، کلماتی که باید بر زبان بیاورد، نه فقط نظریه کوپرنیک، بلکه هر اندیشهای را که با خوانش رسمی کتاب مقدس ناسازگار باشد، لعن و طرد میکند.
گالیله سکوت میکند و به شبهایی که پشت تلسکوپ دست سازش، لکههای خورشید را دنبال کرد، قمرهای مشتری را شمرد، فازهای زهره را دید و جهان بطلمیوسی در ذهنش ترک برداشت، فکر میکند، اما ناچار اعتقاداتش را انکار و لعنت میکند. او سرانجام در سال ۱۶۳۳ میلادی، به حبس ابد خانگی محکوم میشود.
چند دهه پیش از دادگاه رم، کودکی است در شهر پیزا. او پسر وینچنزو گالیله، نوازنده و نظریه پرداز موسیقی و جولیا آماناتی، دختر یک تاجر اهل توسکانی است. خانواده شأن فرهنگی بالا و جیب نه چندان پر دارد. گالیله در خانهای بزرگ میشود که از ساز و موسیقی گرفته تا بحثهای نظری درباره صدا و نسبتها و ریاضیات در آن شنیده میشود.
در جوانی، به خواست پدر، طب میخواند، اما ذهنش بیش از نبض مریض ها، درگیر حرکت آونگ چراغهای کلیسا و افتادن اجسام از ارتفاع است. او در کلاسهای اوستیلیو ریچی، شاگرد تارتالیا، به دنیای اقلیدس و ارشمیدس راه پیدا میکند و کم کم پزشکی را رها میکند و به ریاضی و فلسفه طبیعی رو میآورد. کمی بعد، به عنوان استاد ریاضیات دانشگاه استخدام میشود.
جوانی لاغر با زبانی تند که روی سکوی درس با جاذبه افکار ارسطویی بدجور درگیر میشود و در آزمایش هایش نشان میدهد که اجسام سنگین و سبک، اگر مقاومت هوا را کنار بگذاریم، تقریبا با هم سقوط میکنند. در سال ۱۵۹۲ صحنه عوض میشود؛ او به پادوآ میرود. آنجا، در میان صنعتگران، توپ سازها، نقشه بردارها و دانشجویان، سالهای طلایی آزمایش هایش را میگذراند. سال ۱۶۰۹ خبر عجیبی از هلند میرسد؛ لولهای شیشهای که دوردست را بزرگ میکند.
گالیله، بدون دیدن نمونه اصلی، بر اساس شرح فنی، ابزار خودش را میسازد و به سرعت آن را بهبود میدهد. تلسکوپی که به جای دو یا سه برابر، تا بیست برابر بزرگ نمایی دارد. پس از آن به آسمان چشم میدوزد. کم کم جهان افلاطونی آسمان کامل، لابه لای کتابها و رسالههایی که مینویسد ترک برمی دارد. فیلسوفان ارسطویی و الهی دانان، از اینکه منابع پیشین و کتاب مقدس با جهان تازه ناسازگار است، نگراناند.
پس از صدور حکم، «گالیلئوگالیله» دیگر هرگز انسان آزادی نشد. او ابتدا مدتی در خانه اسقف سیه نا زیر نظر بود و سپس اجازه یافت در ویلای خانوادگی اش حوالی فلورانس، حبس خانگی اش را ادامه دهد. رفت وآمدها محدود بود، کتاب هایش زیر سانسور قرار داشت و نامش در فهرست کسانی ثبت شد که آثارشان باید با احتیاط و کنترل خوانده میشد.
در سال ۱۶۳۴، دختر محبوبش، ماریا چلسته، راهبهای که در نامه هایش همدم فکری و عاطفی پدر بود، از دنیا رفت و این ضربه عمیق، سالهای آخر عمر او را تیرهتر کرد. با این همه، گالیله در همان ویلا، کار روی مهمترین اثر نهایی اش را آغاز کرد. کتابی نوشت درباره استحکام مواد و حرکت اجسام و ... آن گونه که اثرش بعدها در فیزیک نیوتنی شکوفا شد.
او، چون اجازه چاپ در قلمرو کلیسا را نداشت، نسخه خطی کتاب مخفیانه از ایتالیا خارج و در سال ۱۶۳۸ در هلند منتشر شد. در این سال ها، بینایی اش نیز رو به زوال رفت و تا سال ۱۶۳۷ کاملا نابینا شد. با وجود نابینایی، همچنان با کمک شاگردان و دوستانش به بحث و کار علمی ادامه داد.
گالیله در هشتم ژانویه ۱۶۴۲ در همان ویلای آرتچری درگذشت. درحالی که هنوز زیر سایه محکومیت کلیسا بود. طرحی که برای خاک سپاری باشکوه او در فلورانس آماده شده بود با مخالفت مقامات کلیسایی روبه رو شد و آرامگاهش ابتدا ساده و کم اهمیت بود تا اینکه در سال ۱۷۳۷ جسدش را به مقبرهای در سانتا کروچه فلورانس منتقل کردند.
جایی شایستهتر برای کسی که به نماد علم نو بدل شده بود. قرنها طول کشید تا رابطه کلیسا و نام گالیله تغییر کرد. در سال ۱۸۳۵ گفتوگو در باب دو دستگاه عمده عالم از فهرست کتابهای ممنوع حذف شد و در سال۱۹۹۲، کمیسیونی که به دستور پاپ ژان پل دوم تشکیل شده بود، اعلام کرد که محکومیت گالیله، ناشی از سوء فهم تاریخی و تنش میان دانش زمانه و قرائت کلیسا بوده است، اعترافی دیرهنگام که البته چیزی از واقعیت دردناک دوران تاریک اروپا کم نمیکرد.